لیلی و مجنون اگر می بود در دوران تو
این یکی حیران من می گشت وآن حیران تو
شبی ای مایه امید من؛شمع محفل من شو
که تا پروانه از من یاد بگیرد جانفشانی را
سینه من گور عشق و آرزوها بود و من
زنده بودم روزگاری در مزار خویشتن
با این هوای سرد وغریبانه ام بساز
با من بمان؛به سمت هوای دگر مرو...
بهارآشنایم؛تو،پرستوی غریبت؛من
تویی آن دامن دریا،منم این قوی سرگردان
ای همنوا ای دل ز کجا باز جویمت
تاهمچو نی نوازم وچون گل ببویمت
دیدار جهان،بی تو غم انگیز شدفای یار!
انگار بهاری است که پاییز شد،ای یار!
هرکس که دید روی تو را دیوانه می شود
آیینه از رخ تو پریخانه می شود
یاری که داد بر باد،آرام و طاقتم را
ای وای اگر نداند،قدر محبتم را
مگر تنهایی ام را پر کنم با چشمهای تو
برو اما نگاهت را در آیینه جا بگذار!
تا بنگری چه میکشم از دوریت شبی
بگذار پا به دیده من تا بگویمت...
شب در طلسم،پنجره وا مانده بود و من
بغضی میان پنجره ها جا مانده بود و من
من همین تیره شبم،خلوت وخاموش،ولی
آرمیده است به یاد تو سحر در بر من
دلم گرفته برایت،ولی اجازه ندارم
که ازنسیم وپرنده، سراغی از تو بگیرم
بگذر شبی به خلوتِ این همنشین درد
تا شرح آن دهم که غمت با دلم چه کرد
ای سلسله شوق تو بر پای نگاهم
سرشار تمنای تو مینای نگاهم
مرا صدا بزن،آه! ای مرا صدا زدنت
هم از ترنم بال فرشتگان هم خوشتر!