مي نويسم تنها به ياد او و براي او...مي نويسم به ياد روزهاي شيرين انتظار،به ياد لحظه هاي فراق و چشمان منتظر...
مي نويسم به ياد او كه عشق را در نهان خانه ي جانم گذاشت و واژه ي شيرين انتظار را به من آموخت.
به راستي كه انتظار چه زيباست...چه زيباست آن چشماني كه هر روز چشم به راه معشوق مي ماند و چه پاك و مقدس است آن دلي كه هر لحظه براي معشوق بتپد.زندگي آن لحظه اي است كه منتظرخود رادرزير سايه ي معشوق بيابد،معشوقي كه تمام هستي تنها با وجود او معنا پيدا مي كند.معشوقي كه نام قشنگش كبوتر دل را ديوانه وار به شوق پرواز در مي آورد.
آه چقدر سخت است که کسی را که دوست می داری ولی اورا با کسی ديگر می بينی.
آه چقدر سخت است که تو از همه چيز برای او بگذری ولی او همه آنها را ناديده بگيرد.
آه چقدر سخت است که کسی را دوست داشته باشی ولی نتوانی اين را به او بگی.
ولی من حالا اينجا این را فريا د می زنم که من تو را دوست دارم
دوستت دارم با صداقت
تا
قيامت
ای عشق من